|
سی سال بخدا بودم
+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 3:58 بعد از ظهر  توسط sara
|
وقتي از كسي كينه اي به دل مي گيريمدر واقع دشمن رو به قلب خود راه داده و براي او جايي تعيين كرده ايم. سعي كنيم خانه دلمان را تنها از دوستان پر كنيم و هرگز گوشه اي از ذهن وقلبمان را از فكر كردن و احساس كينه در اختيار دشمن نگذاريم.
پس کینه ها را دور بریزیم و به هم عشق بورزیم آخه فقط عشق میمونه
+ نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387ساعت 1:42 بعد از ظهر  توسط sara
|
با سلام . بعد از مدتها اومدم با یک سوال
ــ اگر قرار بود دوباره به روز اول برگردي ، چه جنسيتي و چه راهی را برای زندگي انتخاب مي كردي ؟
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 3:23 بعد از ظهر  توسط sara
|
سلام این رو یکی از دوستان برام فرستاده امیدوارم راجع بهش فکر کنیم
اين داستان واقعيست! يكي بود يكي نبود. يه علي آقايي بود از اون هفت خط هاي روزگار. چشمتو ميبستي جيبتو ميزد. كارش اين بود.
حسابي حرفه اي شده بود. صبح تا شب توي اين مسجد، توي اون حسينيه، آدم نشون ميكرد، تا چراغارو خاموش ميكردن و ميرفتن توي حس، علي آقاي ما كارش رو شروع ميكرد. در آمدش بد نبود. روزانه خرج خودش و خواهر و مادرش رو در مي آورد. باباش مدتها بود عمرشو داده بود به شما. ننش هم به هواي اينكه بچش سر كاره كلي دعاش مي كرد: خدا خيرت بده ننه! ايشالا توي لباس دامادي ببينمت. چه ميدونست كه بچش يكي از جيب برهاي حرفه اي شهره . تا يه شب طبق برنامه ي هميشگي با همكاراش يعني همون جيب بر هاي وردستش ميرن يكي از مجالس شهر . ميشينن و همونجور كه داشتن مردم رو ورانداز ميكردن كه كي پول دار تره و كي سرش به تنش مي ارزه ميبينه اصلاً حس و حال دزدي رو نداره. به رفيقاش نگاه ميكنه ميبينه كه آره. امشب حسش نيست. شبهايي هم كه حسش نيست احتمال گير افتادنش بيشتره. تا ميبينه اوضاع به قول معروف "خيته" يه اشاره ميكنه كه برو بچ امشبو بيخيال! چراغارو خاموش ميكنن و شروع ميكنن به روضه خوني و سينه زني. يه لحظه علي آقا به خودش مياد ميبينه صورتش پر از اشكه و داره وسط جمعيت سينه ميرنه . انگار امشب اصلاً يه جوراي ديگست. حالا كسي كه براي جيب بري اومده توي مجلس شده گريه كن و سينه زن همون مجلس! بگذريم... اون شب علي آقا چيزي كاسب نميشه و مياد بره خونه، يادش مياد كه اي داد بيداد آبجي و ننم شام ندارن و منتظر منم. من هم كه كاسبي نكردم و پول ندارم. چه كنيم، چه نكنيم. ميگه پياده ميرم خونه تا خوابشون ببره و چشمام توي چشماشون نيفته. بعد از يكي دو ساعت ميرسه سر كوچشون و ميخواسته بره خونه كه همسايه دستاشو ميگيره و ميگه كجا بودي؟ يك ساعته منتظرتم؟ بيا خونه ي ما. تا مياد به خودش بجنبه ميبينه يه ديس غذا با بهترين مخلفات جلوش هست و خونه ي حاج آقا افتاده. حاجي ميگه بخور كه دو ساعت پيش خواهرت و مادرت هم غذا خوردن و خوابيدن. ميگه حاجي تا بهم نگي چي شده لب به غذا نميزنم. از حاجي انكار و از علي آقا اصرار. تا بالاخره حاج آقا ميگه: سر شب خوابيده بودم. خواب ديدم امام حسين (ع) دارن دوون دوون ميان و بهم گفتن فلاني! امشب همسايتون مهمون ما بوده نتونسته براي خانوادش شام تهيه كنه. ميري شامشون رو ميدي. پسره هم كه اومد شامشو ميدي و از فردا صبح ميبريش در كارگاهت با حقوق ماهي ... تومن پيشت كار ميكنه!!!!!! ![]() يا حسين(ع)،
حاجت ها و گناه هاي من بزرگ تره يا رحمت و كرم شما؟
+ نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 7:58 بعد از ظهر  توسط sara
|
يه نفر خوابش ميادو واسه خواب جا نداره يه نفر يه لقمه نون براي فردا نداره يه نفر مي شينه و اسكناساشو مي شمره مي خواد امتحان كنه كه داره يا نداره يه نفر از بس بزرگه خونشون گم مي شه توش اون يكي اتاقشون واسه همه جا نداره بابا ميخواد واسه دخترش عروسك بخره انتخابم مي كنه، ولي پولشو نداره يكي دفترش پر از نقاشي و خط خطيه اون يكي مداد براي آب و بابا نداره يكي ويلاي كنار درياشون قصرِ ولي اون يكي حتي تو فكرش آب دريا نداره يكي بعد مدرسه توپ چهل تيكه مي خواد مامانش مي گه اينا گرونه اينجا نداره يه نفر تولدش مهمونيه، همه ميان يكيم تقويم واسه خط زدن روزا نداره يكي هفته ايي يه روز پزشكشون مياد خونش يه جا ديگه يكي داره مي ميره، خرج مداوا نداره بعضي قلبا دنيايي واسه خودش داره
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 7:39 بعد از ظهر  توسط sara
|
بومممممممممممممممممممممم
چند سالی است حوالی (14 فوریه برابر 25 بهمن ماه ) که می شود هیاهو و هیجان را در خیابان ها می بینیم. همه جا اسم Valentine به گوش می خورد.
مغازه های اجناس كادوئی لوكس و فانتزی غلغله می شود. از هر بچه مدرسه ای كه در مورد والنتاین سوال كنی می داند كه "در قرن سوم میلادی كه مطابق می شود با اوایل امپراطوری ساسانی در ایران، در روم باستان فرمانروایی بوده است بنام كلودیوس دوم. كلودیوس عقاید عجیبی داشته است از جمله اینكه سربازی خوب خواهد جنگید كه مجرد باشد. از این رو ازدواج را برای سربازان امپراطوری روم قدغن می كند.كلودیوس به قدری بی رحم وفرمانش به اندازه ای قاطع بود كه هیچ كس جرات كمك به ازدواج سربازان را نداشت.اما كشیشی به نام والنتیوس(والنتاین)،مخفیانه عقد سربازان رومی را با دختران محبوبشان جاری می كرد.كلودیوس دوم از این جریان خبردار می شود و دستور می دهد كه والنتاین را به زندان بیندازند. والنتاین در زندان عاشق دختر زندانبان می شود .سرانجام كشیش به جرم جاری كردن عقد عشاق،با قلبی عاشق اعدام می شود...بنابراین او را به عنوان فدایی وشهید راه عشق می دانند و از آن زمان نهاد و سمبلی می شود برای عشق!"
اما كمتر كسی است كه بداند در ایران باستان، نه چون رومیان از سه قرن پس از میلاد، كه از بیست قرن پیش از میلاد، روزی موسوم به روز عشق بوده است!
![]() جالب است بدانید كه این روز در تقویم جدید ایرانی دقیقا مصادف است با 29 بهمن، یعنی تنها 3 روز پس از والنتاین فرنگی! این روز "سپندار مذگان" یا "اسفندار مذگان" نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن این روز به عنوان "روز عشق" به این صورت بوده است كه در ایران باستان هر ماه را سی روز حساب می كردند و علاوه بر اینكه ماه ها اسم داشتند، هریك از روزهای ماه نیز یك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، اندیشه) كه نخستین صفت خداوند است، روز سوم اردیبهشت یعنی "بهترین راستی و پاكی" كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهریور یعنی "شاهی و فرمانروایی آرمانی" كه خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ لقب ملی زمین است. یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می ورزد. زشت و زیبا را به یك چشم می نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می دهد. به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق می پنداشتند. در هر ماه، یك بار، نام روز و ماه یكی می شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن می شد، جشنی ترتیب می دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمین روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، "مهرگان" لقب می گرفت. همین طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ یا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشنی با همین عنوان می گرفتند. ![]() سپندار مذگان جشن زمین و گرامی داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پیدا می كردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه می دادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت می كردند. ملت ایران از جمله ملت هایی است كه زندگی اش با جشن و شادمانی پیوند فراوانی داشته است، به مناسبت های گوناگون جشن می گرفتند و با سرور و شادمانی روزگار می گذرانده اند. این جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگی، خلق و خوی، فلسفه حیات و كلا جهان بینی ایرانیان باستان است. از آنجایی كه ما با فرهنگ باستانی خود ناآشناییم شكوه و زیبایی این فرهنگ با ما بیگانه شده است. نقطه مقابل ملت ما آمریكاییها هستند كه به خود جهان بینی دچار می باشند. آنها دنیا را تنها از دیدگاه و زاویه خاص خود نگاه می كنند. مردمانی كه چنین دیدگاهی دارند، متوجه نمی شوند كه ملت های دیگر شیوه های زندگی و فرهنگ های متفاوتی دارند. آمریكاییها بشدت قوم پرستند و خود را محور جهان می دانند. آنها بر این باورند كه عادات، رسوم و ارزش های فرهنگی شان برتر از سایرین است. این موضوع در بررسی عملكرد آنان بخوبی مشهود است. بعنوان مثال در حالی كه این روزها مردم كشورهای مختلف جهان معمولا به سه، چهار زبان مسلط می باشند، آمریكاییها تقریبا تنها به یك زبان حرف می زنند. همچنین مصرانه در پی اشاعه دادن جشن ها و سنت های خاص فرهنگ خود هستند.
"اطلاع داشتن از فرهنگ های سایر ملل" و "مرعوب شدن در برابر آن فرهنگ ها" دو مقوله كاملا جداست.با مرعوب شدن در برابر فرهنگ و آداب و رسوم دیگران، بی اینكه ریشه در خاك، در فرهنگ و تاریخ ما داشته باشد، اگر هم به جایی برسیم، جایی ست كه دیگران پیش از ما رسیده اند و جا خوش كرده اند! برای اینكه ملتی در تفكر عقیم شود، باید هویت فرهنگی تاریخی را از او گرفت. فرهنگ مهم ترین عامل در حیات، رشد، بالندگی یا نابودی ملت ها است. هویت هر ملتی در تاریخ آن ملت نهاده شده است. اقوامی كه در تاریخ از جایگاه شامخی برخوردارند، كسانی هستند كه توانسته اند به شیوه مؤثرتری خود، فرهنگ و اسطوره های باستانی خود را معرفی كنند و حیات خود را تا ارتفاع یك افسانه بالا برند. آنچه برای معاصرین و آیندگان حائز اهمیت است، عدد افراد یك ملت و تعداد سربازانی كه در جنگ كشته شده اند نیست؛ بلكه ارزشی است كه آن ملت در زرادخانه فرهنگی بشریت دارد. شاید هنوز دیر نشده باشد كه روز عشق را از 25 بهمن (Valentine) به 29 بهمن (سپندار مذگان ایرانیان باستان) منتقل كنیم
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 4:1 بعد از ظهر  توسط sara
|
خواب دیدم مرده ام**خواب دیدم خسته و افسرده ام روی من خروارها از خاک بود**وای قبر من چه وحشتناک بود تا میان گور رفتم دل گرفت**قبر کن سنگ لحد را گل گرفت بالش زیر سرم از سنگ بود**غرق وحشت سوت و کور و تنگ بود هر که آمد پیش حرفی راند و رفت**سوره حمدی برایم خواند و رفت ناله می کردم ولیکن بیجواب**تشنه بودم در پی یک جرعه آب یک ملک گفتا بگو نام تو چیست**آن یکی فریاد زد رب تو کیست ای گنه کار سیه دل،بسته پر**نام اربابان خود یک یک ببر گفتنم عمر خودت کردی تباه**نامه اعمال خود کردی سیاه ناامید از هر کجا و دل فکار**می کشیدندم به خفت سوی نار ناگهان الطاف حق آغاز شد**از جنان درهای رحمت باز شد مردی آمد از تبار آسمان**نور پیشانیش فوق آسمان صورتش خورشید بود و غرق نور**جام چشمانش پر از شرب طهور گیسوانش شط پر جوش و خروش**در رکابش قدسیان حلقه بگوش لب که نه،سرچشمه آب حیات**بین دستش کائنات و ممکنات بر سرش دستمال سبزی بسته بود**بر دلم مهرش عجیب بنشسته بود کی به زیبائی او گل میرسید**پیش او یوسف خجالت میکشید در قدوم آن نگار مه جبین**از جلال حضرت حق آفرین دو ملک سر را به زیر انداختند**بال خود را فرش راهش ساختند غرق حیرت داشتم این زمزمه**آمده اینجا حسین فاطمه صاحب روز قیامت آمده**گوئیا بهر شفاعت آمده سوی من آمدمرا شرمنده کرد**مهربانانه به رویم خنده کرد این که اینجا اینچنین تنها شده**کام او با تربت من وا شده مادرش او را به عشقم زاده است**گریه کرده بعد شیرش داده است خویش را در سوز عشقم آب کرد**عکس من را بر دل خود قاب کرد بار ها بر من محبت کرده است**سینه اش را وقف هیئت کرده است سینه چاک آل زهرا بوده است** چای ریز مجلس ما بوده است اینکه در پیش شما گردیده بد**جسم و جانش بوی روزه می دهد با ادب در مجلس ما می نشست**او به عشق من سر خود می شکست پرچم من را به دوشش می کشید**پا برهنه در عزایم می دودید اسم من راز و نیازش بوده است**تربتم مهر و نمازش بوده است اقتدا بر خواهرم زینب نمود**گاه می شد صورتش بهرم کبود حرمت من را به دنیا پاس داشت**ارتباطی تنگ با عباس داشت نذر عباسم به تن کرده کفن**روز تاسوعا شده سقای من تا که دنیا بوده از من دم زده**او غذای روضه ام را هم زده بارها لعن امیه کرده است**خویش را وقف رقیه کرده است گریه کرده چون برای اکبرم**با خود او را نزد زهرا می برم هر چه باشد او برایم بنده است**او بسوزد صاحبش شرمنده است در مرامم نیست او تنها شود**باعث خوشحالی اعدا شود در قیامت عطر بویش می دهم**پیش مردم آبرویش می دهم باز بالاتر به روز سرنوشت**میشود همسایه من در بهشت آری آری هر که پا بست من است**نامه اعمال او دست من است
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 10:42 بعد از ظهر  توسط sara
|
خداوند به من چنين وحي كده است:
« اي پيامبر، ابلاغ كن آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده، -درباره عليّ، يعني خلافت علي بن ابي طالب - و اگر انجام ندهي رسالت او را نسانده اي، و خداوند تو را از مردم حفظ مي كند. » اي مردم، من در رساندن آنچه خداوند بر من نازل كرده كوتاهي نكرده ام، و من سبب نزول اين آيه را براي شما بيان مي كنم: جبرئيل سه مرتبه بر من نازل شد و از طرف خداوند سلام پروردگارم - كه او سلام است - مرا مامور كرد كه در اين محلّ اجتماع بپا خيزم و بر هر سفيد و سياهي اعلام كنم كه « علي بن ابي طالب برادر من و وصي من و جانشين من بر امتم و امام بعد از من است. نسبت او به من همانند نسبت هارون است به موسي جز اينكه بعد از من پيامبري نيست. و او صاحب اختيار شما بعد از خدا و رسولش است.» و خداوند در ايم مورد آيه اي از كتابش بر من نازل كرده است: « صاحب اختيار شما خدا و رسولش و كساني هستند كه ايمان آورده اند و نماز بر پا مي دارند و در حال ركوع زكات مي دهند.» و علي بن ابي طالب است كه نماز را بپا داشته و در حال ركوع زكات داده و در هر حال خداوند عزوجل را قصد مي كند. اي مردم، من از جبرئيل در خواست كردم كه از خداوند بخواهد تا مرا از ابلاغ اين مهم معاف بدارد، زيرا از كمي متقين و زيادي منافقين و افساد ملامت كنندگان و حيله هاي مسخره كنندگانِ اسلام اطلاع دارم، ... بعد از همه اينها، خداوند از من راضي نمي شود مگر آنچه در حق علي بر نازل كرده ابلاغ نمايم. ..." قسمتي كوتاهي از سخنان پيامبر اكرم كه درود و سلام خدا بر او باد در روز عيد غدير
خجسته عيد غدير خم بر عالميان مبارك باد
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 1:33 بعد از ظهر  توسط sara
|
ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛
فريب ميفروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هياهو ميكردند و هول ميزدند و بيشتر ميخواستند. توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،دروغ و خيانت، جاهطلبي و ... هر كس چيزي ميخريد. و در ازايش چيزي ميداد. بعضيها تكهاي از قلبشان را ميدادند . و بعضي پارهاي از روحشان را. بعضيها ايمانشان را ميدادند . و بعضي آزادگيشان را. شيطان ميخنديد. و دهانش بوي گند جهنم ميداد. حالم را به هم ميزد. دلم ميخواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم. انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،فقط گوشهاي بساطم را پهن كردهام و آرام نجوا ميكنم. نه قيل و قال ميكنم و نه كسي را مجبور ميكنم چيزي از من بخرد. ميبيني! آدمها خودشان دور من جمع شدهاند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديكتر آورد و گفت: البته تو با اينها فرق ميكني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات ميدهد. اينها سادهاند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب ميخورند. از شيطان بدم ميآمد. حرفهايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت. ساعتها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبهاي عبادت افتاد كه لا به لاي چيزهاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم. با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد. به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشتهام. تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه ،خدا خدا كردم. ميخواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغياش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود. آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشكهايم كه تمام شد،بلند شدم. بلند شدم تا بیدليام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را. و همانجا بياختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 3:7 بعد از ظهر  توسط sara
|
نام خالق يتا
ي زن بود ه او هم تنها بود . زن به آب رودخانه نگاه ميرد و غمگين بود . مرد به آسمان نگاه ميرد و غمگين بود . خدا غم آنها را ميديد و غمگين بود . خدا گفت : شما را دوست دارم ، پس همديگر را دوست بداريد و با هم مهربان باشيد . مرد سرش را پايين آورد . مرد به آب رودخانه نگاه رد و در آب زن را ديد . زن به آب رودخانه نگاه رد و مرد را ديد . خدا به آنها مهرباني بخشيد و آنها خوشحال شدند . خدا خوشحال شد و از آسمان باران باريد . مرد دستهايش را بالاي سر زن گرفت تا خيس نشود . زن خنديد . خدا به مرد گفت : به دستهاي تو قدرت ميدهم تا خانه اي بسازي و هر دو در آن زندگي نيد . مرد زير باران خيس شده بود . زن دستهايش را بالاي سر مرد گرفت . مرد خنديد . خدا به زن گفت : به دستهاي تو همه زيباييها را مي بخشم تا خانه اي ه او ميسازد را زيبا ني . مرد خانه اي ساخت و زن آن را گرم رد . آنها خوشحال بودند . خدا خوشحال بود ... ي روز زن پرنده اي را ديد ه به جوجه هايش غذا ميداد . دستهايش را به سوي آسمان بلند برد تا پرنده ميان دستهايش بنشيند . اما پرنده نيامد و دستهاي زن رو به آسمان ماند . مرد او را ديد . نارش نشست و دستهايش را به سوي آسمان بلند رد . خدا دستهاي آنها را ديد ه از مهرباني لبريز بود . فرشته ها در گوش هم پچ پچي ردند و خنديدند . خدا خنديد و زمين سبز شد . خدا گفت : از بهشت شاخه اي گل به شما خواهم داد . فرشته ها شاخه اي گل به مرد دادند . مرد گل را به زن داد و زن آن را در خا اشت . خا خوشبو شد . پس از آن ودي متولد شد ه گريه ميرد . زن اشهاي ود را ميديد و غمگين بود . فرشته ها به او آموختند ه چگونه طفل را در آغوش بگيرد و از شيره جانش به او بنوشاند . مرد زن را ديد ه ميخندد ، ودش را ديد ه شير مينوشد. بر زمين نشست و پيشاني بر خا گذاشت . خدا شوق مرد را ديد و خنديد . وقتي خدا خنديد ، پرنده بازگشت و بر شانه مرد نشست . خدا گفت : با ود خود مهربان باشيد تا مهرباني بياموزد . راست بگوييد تا راستگو باشد . گل و آسمان و رود را به او نشان دهيد تا هميشه به ياد من باشد . روزهاي آفتابي و باراني از پي هم گذشت . زمين پر شد از گلهاي رنگارنگ و لابه لاي گلها پر شد از بچه هايي ه شاد و خندان دنبال هم ميدويدند . خدا همه چيز و همه جا را ميديد . ميديد ه زير باران مردي دستهايش را بالاي سر زني گرفته است ه خيش نشود . زني را ديد ه در گوشه اي از خا با هزاران اميد شاخه گلي ميارد . دستهاي بسياري را ديد ه به سوي آسمان بلند شده اند . و پرنده هايي ه ... خدا خوشحال بود چون ديگر غير از او هيچ س تنها نبود
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 5:50 بعد از ظهر  توسط sara
|
|
|